آتیش بازی
امروز امتحانات من و ریحانه تموم شد آخ جون حالا میتونیم بریم گردش که بهش قول داده بودم ریحانه میگه امتحاناشو خوب داده ولی من مثه همیشه ولش کن به جهنم...بریم آتیش بازی! کلاس عشق ما دفتر ندارد، شراب عاشقی ساغر ندارد، بدو گفتم که مجنون تو هستم، هنوز آن بی وفا باور ندارد
نمک نشناس! او دزدى ماهر بود و با چند نفر از دوستانش باند سرقت تشكيل داده بودند. آنها تمامى راهها و احتمالات ممكن را بررسى كردند، اين كار مدتى فكر و ذكر آنها را مشغول كرده بود، تا سرانجام بهترين راه ممكن را پيدا كردند و خود را به خزانه رسانيدند... تابستان خوش می گذره؟ ميدونيد چرا در بعضي جاها در مراسم عروسي دوماد رو روي اسب مينشونند ؟ خب واسه اين كه آخرين شانس فرار رو هم به اون داده باشند ترکه ميره رستوران به گارسون مي گه غذا چي داري؟ گارسون مي گه غداي امروز ما کاستيدجلينيکفتيتسا با ليمو - ترکه مي گه کاستيدجلينيکفتيتسا با چي؟ يه لره به دوست دخترش ميگه: امشب بيا خونه ما. هيچكس خونه نيست. شب , دوست دختر لره, مياد و هر چي زنگ ميزنه ميبينه هيچكسي خونه نيست رشتيه به دوستش ميگه تهران عجب جاييهااا...... از در ترمينال که مي ري بيرون ... با يه ماشين آخرين سيستم مي يان دنبالت .... بعد مي برن بهترين رستوران شام مي دن از اون ورم دربند و درکه و قليون و حال بعدم بهترين هتل و چه تختي و رخت خوابي .. صبحم کلي پول مي زارن تو جيبت و ..... ... رفيقش مي گه : برو بابا ... تو که تاحالا تهران نرفتي ... مي گه: من نرفتم خانمم که رفته تركه ميره ماشينشو بيمه كنه، آقاهه بهش ميگه ايشااله هيچوقت از بيمهتون استفاده نكنيد، تركه هم ميگه ايشااله تو هم از اين پولی كه میگیری خير نبيني ترکه رو به زور وادار به نماز خوندن مي کنن. بعد مي بينن نشسته داره همين جوري دعا مي کنه. ميرن گوش ميدن مي بينن ميگه: خدايا اينا من و بزور وادار کردن به نماز خوندن، تو خودت قبول نکن گلهاي خوشبوي دنيارو هم به پات بريزم بازم کمه چون پاهات خيلي بو ميده از من بپرسند بهترین، زیباترین، شجاع ترین، محبوب ترین، داناترین، عاقل ترین ادم کیه ؟ انگشتمو به طرفت تو دراز می کنم و می گم این نمی تونه باشه پسرها و ديدگاهشون از زندگي اجتماعي در سنين مختلف دوستتون دارم رفتی اما چه بگوییم هیهات گفتم : تو شـیرین منی. گفتی : تو فرهـادی مگر؟ گفتم : خرابت می شـوم. گفتی : تو آبـادی مگـر؟ گفتم : ندادی دل به من. گفتی : تو جان دادی مگر؟ گفتم : ز کـویت مـی روم. گفتی :تو آزادی مگـر؟ گفتم : فراموشم مکن. گفتی : تو در یادی مگر؟ تابستون چطور بود؟ خب حالا دیگه خوب شدم دوباره.. .دانشگاه...رفقا حراست... خدایا این ترم رو هم ختم بخیر کن من ، يه غريبه ، توي شهر بي وفايي تو ، خود فرياد ، توي اوج بي صدايي **** من ، تك و تنها ، توي اين زمونه ي پوچ تو ، خود مقصد ، بهترين جا واسه ي كوچ **** من ، يه درختم ، خشك و بي برگ توي بيشه تو ، گل سرخي ، شاد و خندون تا هميشه **** من ، يه جزيره ، كه جدا از همه خاكه تو ، مثل دريا ، كه وسيع و صاف و پاكه **** من ، پر ظلمت ، پر وحشت و سياهي تو ، خود نوري ، مثل خورشيد مثل ماهي **** من ، خالي از خويش ، گمشده تو بينهايت تو ، مثل كوهي ، پر غروروبا صلابت **** من ، يه پرنده ، سرنوشتم يه قفس بود تو ، يه قناري ، آرزوت يه هم نفس بود **** من ، پر گريه ، پر التماس و خواهش تو ، ميكشيدي ، بر سرم دست نوازش **** من ، مثل فرهاد ، جان به راه عشق داده تو ، تا ته عمر ، دل به غير من نداده یه پسره با حالت پرشی می خواست بره اون ور خیابون یکدفعه یه pk باسرعت بهش زد که پسره پرت شد هوا منو و بروبچ رفتیم پیشش... باورتون نمیشه فقط بازوش زخم شده بود ولی شیشه ماشین رفته بود تو!!! داستان جالبی بود معجزه شد !![]()
![]()

روزى باهم نشسته بودند و گپ مى زدند.
در حين صحبتهاشان گفتند: چرا ما هميشه با فقرا و آدمهايى معمولى سر و كار داريم و قوت لا يموت آنها را از چنگشان بيرون مى آوريم ، بيايد اين بار خود را به خزانه سلطان بزنيم كه تا آخر عمر برايمان بس باشد.
البته دسترسى به خزانه سلطان هم كار آسانى نبود.
ادامه مطلب
![]()

![]()
![]()
![]()
سن 14 سالگي : تازه توي اين سن، هر رو از بر تشخيص ميدن . اول بدبختي![]()
سن 15 سالگي : ياد مي گيرن که توي خيابون به مردم نگاه کنن از قيافه خودشون بدشون مي ياد![]()
سن 16 سالگي : توي اين سن اصولا راه نميرن، تکنو مي زنن ... حرف هم نمي زنن ، داد مي زنن ... با راکت تنيس هم گيتار مي زنن
سن 17 سالگي : يه کمي مثلا آدم ميشن ... فقط شعرهاشون و بلند بلند مي خونن ... يادش به خير اون روزها که تکنو نبود راک ن رول مي خوندن
سن 18 سالگي : هر کي رو مي بينن تا پس فردا عاشقش ميشن ... آخ آخ ...آهنگ هاي داريوش مثل چسب دو قلو بهشون مي چسبه
سن 19 سالگي : دوست دارن ده تا رو در آن واحد داشته باشن ... تيز ميشن ... ابي گوش ميدن
سن 20 سالگي : از همه شون رو دست مي خورن ...ستار گوش ميدن که نفهمن چي شده
سن 21 سالگي : زندگي رو چيزي غير از این بچه بازيها مي بينن ... مثلا عاقل مي شن
سن 22 سالگي : نه مي فهمن که زندگي همش عشقه ... دنبال يه آدم حسابي مي گردن
سن 23 سالگي : يکي رو پيدا ميکنن اما مرموز ميشن ... ديدشون عوض مي شه
سن 24 سالگي : نه... اون با يه نفر ديگه هم دوسته ...اصلا لياقت عشق منو نداشت
سن 25 سالگي : عشق سيخي چند؟ ... طرف بايد باباش پولدار باشه... حالا خوشگل هم باشه بد نيست
سن 26 سالگي : اين يکي ديگه همونيه که همهء عمر مي خواستم ... افتخار ميدين غلامتون باشم
سن 27 سالگي : آخيش
سن 28 سالگي : کاش قلم پام مي شکست و خواستگاري تو نميومدم![]()
................افی
تو ندانی که من آنروز غروب
زیر آن دره آرام و عبوس
به چه حالی بودم !
بی تو با حسرت و حرمان و سرشت
خلوتی داشتم آنجا که مپرس
کاش می دانستی
بی تو بر من چه گذشت...
سلام خوبید؟
من که خیلی سرم شلوغ بود
سرما خوردگی ناجوری داشتم ۳ عدد پنسیلین با کلی دارو
روزی یه جعبه دستمال کاغذی مصرف می کردم
و...
شیطنت!
...
...استادا...
![]()
![]()
| Design By : P I C H A K . N E T |









