
دیگر نمی خواهم سنگ باشم
خسته ام از همه چیز و همه کس
در این دنیا که همه شوق سنگ بودن دارند و عشق شکستن !!!
نمی خواهم بمانم ...
نمی خواهم
طعنه نمی زنم چون از طعنه زدن هم خسته ام !
شوق پریدن دارم با یکی از جنس خودم اما ... اما کو ؟! کو همسفری برای پرواز ؟ کو ، پری برای پرواز ؟
نمی دانم !
نمی دانم به کدامین گناه برایم حکم اعدام بریده اند !
نمی دانم !
مدتهاست جوابی برای سوالهایم ندارم !
قاب عکسی شده ام که دیگران از روی ترحم نگاهی بر آن می اندازند
و دستی بر چهره ی ماتم زده اش می کشند و دیگر ...
من ...
کی ام ؟
کجایی ام ؟
نمی دانم ...
پروانه ی دلم در حسرت پروانگی ست ! اما ... اما شمعی برای پروانه بازی سراغ ندارم!
به التماس چینی ترک خورده ی دلم قسم جز پروانه بودن هیچ نمی خواهم .
منتظرم ...
هنوز درانتظار همسفری هستم ...
در انتظار هم پروازی ...
که سنگ نباشد ... سنگ نباشد ... سنگ نباشد .




