تبليغاتX
آتیش بازی


آتیش بازی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

هر وقت تونستی برف رو سیاه کنی .پر کلاغ رو سفید کنی.آتیشو بوس کنی توی آب یه نفس عمیق بکشی .اون موقع منم میتونم فراموشت کنم

 

 

 

 

 

 

 

www.taranome-ashk.blogfa.com

 

يه دختر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد .اين دختره يه دوست پسري داشت كه عاشقه اون بود.دختره هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با اون مي موندم يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو بده. وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره. بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو. پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب چشماي من باش

 

www.taranome-ashk.blogfa.com

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 11:25 توسط افشین| |

 

 

 

نظر بده ...

نظر بده ...

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 17:12 توسط افشین| |

تقدیم به هستی عزیزم :

منتظر لحظه ای هستم که دستانت را بگیرم ودر چشمانت خیره شوم و 
دوستت دارم را بر لبانم جاری کنم

منتظر لحظه ای هستم که در کنارت
بنشینم سر روی شونه هایت بگذارم ،ازعشق تو،از داشتن
تو،اشک شوق بریزم

منتظر لحظه ی مقدسی که تو را در آغوش
بگیرم، بوسه ای از سر عشق به تو تقدیم کنم وبا تمام
وجود، قلبم وعشقم را به تو هدیه کنم

 

 

خدایا کمکم کن تا عاشقانه ترین نگاهها را

در چشم هایش بریزم

خدایا کمکم کن تا در بعد عشق او بهترین و شیرین ترین باشم

به من کمک کن تا سرودن عشق را

به هنگام طلوع آفتاب

هر بام بر لبانش جاری سازم

و راز عشق را در گوشش سر دهم

 

 

 

 

خيلي مقدسي برام مثل تموم آيه ها

 

    ازتوبراي توميگم كه لحظه هام به پاي توست

 

          خونه قلبم كوچيكه اما همش به نام توست

 

 

آنچه در چشمانم خواندي؛ تنها يک نگاه نبود، يک دنيا دوست داشتن بود..
آنچه که درون قلبم حس کردي؛ تنها تپش يک قلب نبود، تو بودي و يک دنيا آرامش...
آنچه که در نگاه تو ديدم؛ چشم‌هاي خيست بود و فزصتي ديگر براي آغاز...
براي من لحظه‌هاي در کنار تو بودن يک نفس تازه است، نفسي از اعماق وجودم...
در لحظه‌ي ديدارمان حتي آن سکوت بين ما نيز، خودِ آرمش است! دلم نمي‌خواهد ديدار با تو، تنها يک رويا باشد، دوست دارم فرذا که مي‌آيد، اين لحظه‌ها همه يک خاطره باشند...
پس سرت را بر روي شانه‌هايم بگذار و تنهائيت را فراموش کن، و با من بگو از روياهاي سبز دلت...
بيا تا با هم به سوي آن آغاز بودن سفر کنيم، سفري که همسفران آن تنها من و تو باشيم!
نگو که از فردا مي‌ترسي، نگو که از دوست داشتن مي‌هراسي! بيا تا پا به پاي هم براي رسيدن به هدفمان و فرذايي پر از روشنايي گام برداريم...
اين قلب من، احساسات من و اين دوست داشتن من؛ امانتيست از من به تو... بپذير تمام من است، از من به تو...
به يادم آمد روزي که گفتي: قلبم را به تو مي‌دهم تا اگر روزي آن را پس آوردي، تو در آن باشي!
پس ديگر حرفي نيست، جز ماندن راهي ندارم! تو هميشه در قلب مني، همين که تو هستي، دوست داشتن هم هست...
کاش مي‌شد هر آنچه در دل بود، در قلم نيز جاري مي‌شد!!!

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 18:29 توسط افشین| |

آدمك آخر دنياست بخند
آدمك مرگ همينجاست بخند


آن خــدايي كه بزرگش خوانـدي
به خدا مثل تو تنهاست بخنــــد


دستخطي كه تو را عاشق كرد
شوخي كاغذي ماست بخنــــد


فكـر كـن فكـر تو ارزشـمند اسـت
فكر كن گريه چه زيباست بخنــــد


صبح فردا به شبت نيست كه نيست
تازه انگار كه فرداست  بخنــــد


راسـتي آن چـه بـه يـادت داديـم
پر زدن نيست كه درجاست بخنــــد


آدمك نغمه آغاز نخوان  !!
به خدا آخر دنياست بخنــــد . . .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 شکست عهد من و گفت هر چه بود گذشت

به گريه گفتمش آري و چه زود گذشت
 بهار بود و تو بودي و عشق بود و اميد


بهار رفت و تو رفتي و هر چه بود گذشت 

 

 

 

 

 

 

 

دلم در حلقه غمها نشسته

زبانم بسته و سازم شکسته
وجودم پر ز شعر عاشقانه ست

تو را مي خواهم و اينها بهانه ست

 

 

 

 

معلم پای تخته داد می زد
 صورتش از خشم گلگون بود
 و دستانش به زیر پوششی از گردپنهان بود

ولی ‌آخر کلاسی ها
لواشک بین خود تقسیم می کردند
وان یکی در گوشه ای دیگر جوانان را ورق می زد

برای آنکه بی خود، های و هو می کرد و با آن شور بی پایان
تساوی های جبری رانشان می داد
خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک
غمگین بود
تساوی را چنین بنوشت

یک با یک برابر هست

 از میان جمع شاگردان یکی برخاست
همیشه یک نفر باید به پا خیزد
به آرامی سخن سر داد
تساوی اشتباهی فاحش و محض است

معلم
مات بر جا ماند !

و او پرسید
اگر یک فرد انسان واحد یک بود آیا باز

یک با یک برابر بود
 

سکوت مدهوشی بود و سئوالی سخت

معلم خشمگین فریاد زد
آری برابر بود.

و او با پوزخندی گفت
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که زور و زر به دامن داشت بالا بود
وانکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت
پایین بود
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که صورت نقره گون
چون قرص مه می داشت
بالا بود
وان سیه چرده که می نالید
پایین بود
اگریک فرد انسان واحد یک بود
این تساوی زیر و رو می شد
حال می پرسم

یک اگر با یک برابر بود

نان و مال مفت خواران
از کجا آماده می گردید
یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد ؟

یک اگر با یک برابر بود


پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد ؟
 یا که زیر ضربت شلاق له می گشت ؟

یک اگر با یک برابر بود


پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد ؟

معلم ناله آسا گفت
بچه ها در جزوه های خویش بنویسید:
 

یک با یک برابر نیست

 

 

 

 

باز خواهم گشت
تقدیم به تمام عشاق و دردمندانی که در راه عشق فنا شدن.

دوباره باز خواهم گشت...

نمی دانم چه هنگام٬از کدامین راه...

ولی یکبار دیگر باز خواهم گشت...

و چشمان تو را با نور خواهم شست...

به دیوار حریم عشق یکبار دگر٬من تکیه خواهم کرد...

رسوم عشق ورزی را دوباره زنده خواهم کرد...

به نام عشق و زیبایی٬دوباره خطبه خواهم خواند...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

کنار پنجره می آیم

                     نسیم تبسم تو جاریست

قاصدکها آمده اند

                     در رقص باد و یاد

سبز

     سپید

سرخ...

 و این آخرین قاصدک

                     چقدر شبیه لبخند خداحافظی توست!

 

 

 

 

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

 

نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 11:13 توسط افشین| |

منو درگیر خودت کن

تا جهانم زیر و رو شه

تا سکوت هر شب من

با هجومت روبرو شه

بی هوا بدون مقصد

سمت طوفان تو می رم

منو درگیر خودت کن

تا که آرامش بگیرم

با خیال تو هنوزم

مثل هر روز و همیشه

هر شب حافظه ی من

پر تصویر تو می شه

با من غریبگی نکن

با من که درگیر تو ام

چشمهاتو از من برندار

من مات تصویر تو ام

با من غریبگی نکن

با من که درگیر تو ام

چشمهاتو از من برندار

من مات تصویر تو ام

تو همین جایی همیشه

با تو شب شکل یه رویاست

آخرین نقطه ی دنیا

تو جهان من همین جاست

تو همین جایی و هر روز

من به تنهایی دچارم

منو نزدیک خودم کن

تا تو رو یادم بیارم

با خیال تو هنوزم

مثل هر روز و همیشه

هر شب حافظه ی من

پر تصویر تو می شه

با من غریبگی نکن

با من که درگیر تو ام

چشمهاتو از من برندار

من مات تصویر تو ام

من مات تصویر تو ام

 

 

 

 

 

 

 

خود را به که بسپارم


وقتی که دلم تنگ است


پیدا نکنم همدل


دلها همه از سنگ است


گویا که در این وادی


از عشق نشانی نیست


گر هست یکی عاشق


آلوده به صد رنگ است

 

 

 

 

 

 

اي فداي چشم مستت هوشمند

ميفروشي جام دستت را به چند

جام دستت پرشراب لعل گون

هرکسي جزمن بنوشد،سرنگون

من ترا درمتن باران يافتم

درميان خيل ياران يافتم

من خمارآلوده،جام توام

آهوي افتاده دردام توام

تيرمژگان ترا، من خورده ام

بادل خونين، پناه آورده ام

باتو پرواز صحاري مي کنم

تاسحر،شب زنده داري ميکنم

بعدازآن شب خواب شبهاي مني

تا سحر بامن، چه خوش سرمي کني

اي صنم، عشق تودنياي من است

يادتو،روياي زيباي من است

قيمتش گر جان بود،جان مي دهم

هرچه ديگر،گر بود،آن مي دهم

 


 

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 10:33 توسط افشین| |

 

 

 

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

 

می خواستم زندگی کنم
                                    راهم را بستند

ستایش کردم
                       گفتند خرافات است

عاشق شدم
                      گفتند دروغ است

گریستم
                         گفتند بهانه است

خندیدم
                       گفتند دیوانه است

دنیا را نگه دارید می خواهم پیاده شوم

 

 

 بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

 

شبی پرسیدمش با بی قراری
به غیر از من کسی را دوست داری ؟

دو چشمش با خجالت بر هم افتاد
میان گریه هایش گفت:آری

                              

981[ashegane][binandeh.com].jpg

 

عشق معجزه است

      زندگی
                 دریاست
دل من
        معجزه را خوب شناخت
                و 
         به دریا افتاد


Image hosted by allyoucanupload.com

 

 

 

 

 

 

 
 

نوشته شده در جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 11:16 توسط افشین| |

 

 

 

 گريه کن جداييا ما رو رها نمي کنن ....
.آدما انگار براي ما دعا نمي کنن...
گريه کن حالاحالا از هم بايد جدا باشيم ....
بشينيم منتظر معجزه ي خدا باشيم...
گريه کن منم دارم مثل تو گريه مي کنم ...
به خداي آسمونامون گلايه مي کنم...
گريه کن واسه شبايي که بدون هم بوديم ...
تنهايي ، براي سنگيني غصه کم بوديم...
گريه کن ، سبک ميشي ، روزاي خوب يادت مياد ...
گرچه تو تقويمامون نيستن اون روزا زياد...
گريه کن براي قولي که بهش عمل نشد ...
واسه مشکلاتي که ، بودش و هست و حل نشد...
گريه کن واسه همه ، واسه خودت ، براي من ...
توي باروني ترين ثانيه حرفاتو بزن...
گريه کن تا آينه شه ، باز اون چشاي روشنت ......
واسه موندن لازمه ، فداي گريه کردنت

 

 
 
 
 
 
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 12:9 توسط افشین| |

تنهام گذاشت و رفت

از من پرسید :تو مال منی؟ گفتم:آره!مال خود خودتم. هر کاری دلت می خواد باهام

بکن. گفت :هر کاری؟ گفتم:آره. . . . تنهام گذاشت و رفت

 

 

 

گوشه غربت

یه روزی گوشه غربت گوشه ی دلم نشستی

با خیالت همیشه راهمو بستی

همیشه دل و شکستی

زیر پات نگاه نکردی

دیگه بسه دیگه خستم

دیگه من دلم شکستست

ارزش موندن ندارم

دیگه رفتم

دیگه رفتم...

 

 

 

ماه تنها بود، منم

ماه تنها بود، منم

این همه به آسمان نگاه کردیم و ندانستیم

ماه نقطه آخر خط است

و این هوای کوچک

دل شوره هایمان را جا نمیدهد دیگر...

نمیدانم به جای کدامین واژه سکوت را جایگزین کرده ام و به جای کدامین غصه تمام

رنجها و دردها را در کوله بارم ذخیره کرده ام و با خود می برم، به هوای کدامین نگاه و

کدامین دیدار چشمهایم را بسته ام و در جاده ای بی سر و ته زندگی قدم می گذارم

تنها، در این تنهایی عمیقی که به اندازه همه تنهایی خدا عمیق است که حتی

دستهای فرشته های خدا هم به آن نمیرسد...!

این جا و آن جا

حالا تمام آن روزها روی دستمان مانده

و هیچ کس آن خیابان را تا انتها نرفت

این خنده گاهی بیخ گلویم را آنچنان می بندد که به بغض تبدیل می شود این روزها، این

روزهای که رابطه ها شده اند کاری و هیچ کس به فکر هیچ کس نیست، این روزهای که

دوستی ها و رفاقتها به طنابی پوسیده و کهنه می ماند، کاش کسی میدانست که

تقصیر کدامین ماه است که بدون اینکه ما بدانیم شب تو آسمان در کنار ستاره تا صبح

بزمی عاشقانه بر پا می کنند و ما خیره به آسمان تا صبح بیدار می مانیم

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 22:50 توسط افشین| |


:قالبساز: :بهاربیست: