آتیش بازی
۲تا ادم برفی ۲طرفه رود خونه عاشقه همديگه ميشن.از عشق همديگه آب ميشن تا شايد وسط رودخونه به هم برسن در دور دست قويي پريده بي گاه از خواب شويد غبار نيل ز بال و پر سپيد . لب هاي جويبار لبريز موج زمزمه در بستر سپيد . در هم دويده سايه و روشن . لغزان ميان خرمن دوده شبتاب مي فروزد در آذر سپيد . همپاي رقص نازك ني زار مرداب مي گشايد چشم تر سپيد . خطي ز نور روي سياهي است : گويي بر آبنوس درخشد زر سپيد . ديوار سايه ها شده ويران . دست نگاه در افق دور كاخي بلند ساخته با مرمر سپيد . آرزوی من این است : نتراود اشک بر روی چشمانت مگر از شوق زیاد . و به اندازه هر روز تو عاشق باشی. عاشق آنکه تو را می خواهد و به لبخند تو از خویش رها می گردد و تو را دوست بدارد به همان اندازه که دلت می خواهد خسته ام تکیه گاه می خواهم مثل یک قبله گاه می خواهم لحظه ی سرد بی وفایی هاست یک نفر جان پناه میخواهم مثل شبهای برکه بیمارم تکه ای قرص ماه میخواهم تا بگریم تمام بغض را حضرت عشق چاه میخواهم عاشقی اشتباه شیرینیست باز هم اشتباه میخواهم یک جهان سیب سرخ هوایی مثل ادم گناه میخواهم اخر این ردیف بن بست است امدم از تو راه میخواهم بعد از این امر امر چشم توست هرچه گفتی بخواه میخواهم کعبه یک زمزم اگر در همه عالم دارد**چشم عشاق بنازم که دو زمزم دارد هر کجا ملک خدا هست حسینیه توست**هر که را می نگرم شور محرم دارد نیایم "رسول گرامی اسلام" را در رویایی راستین دیدم که می فرمود: حسین به سوی خدا بشتاب ، خدای بزرگ چهره لاله گون تو را می خواهد ، در حالی که خاندانت در دست همراهیان ابلیس گرفتارند ، دست هایشان بسته و در روی شتران بدون کجاوه به این سو و آن سو رهسپار . و اکنون روز یکشنبه 28 رجب المرجب سال 60 هجری قمری است و امام علیه السلام راهی مکه می شود. زمین خشک و سوزان و بیابان از فرط تشنگی تلظی می کند قافله در حرکت است ، امیر کاروان بی امان، چون شیری غران به گرد کاروان می نگرد . پنج روز کاروان در سینه تفتیده بیابان و صحرایی سوزان . از یک سو "ذو الحلیفه" و مردان و احرامیان و از سوی دیگر دزدان و حرامیان از آل ابی سفیان . و اینک شب جمعه سوم شعبان المعظم سال شصت هجری قمری امام علیه السلام و همراهیان با جسمانی خسته و بی امان به بیت الله الحرام می رسند و چهار ماه و شش روز در مکه مکرمه ؛ مَحرم حرم می گردند . مردمان در این ایام به زیارت امام می آیند ، عبد الله ابن مطیع عدوی به حضرتش عرض می کند فدایت گردم کوفه سرزمین بد یمنی است مبادا به آن سو رهسپری . نیایم "رسول گرامی اسلام" را در رویایی راستین دیدم که می فرمود: حسین به سوی خدا بشتاب ، خدای بزرگ چهره لاله گون تو را می خواهد ، در حالی که خاندانت در دست همراهیان ابلیس گرفتارند ، دست هایشان بسته و در روی شتران بدون کجاوه به این سو و آن سو رهسپار . کوفیان بودند که خون بابت را بر زمین جاری کردند و پشت برادرت را خالی ساخته و به آن آقای بنی هاشم نیرنگ روا داشتند . مولای من در حرم بمان بدرستیکه تو آقای عرب هستی و در تمام حجاز هماوردی برای تو نیست ، بخدا قسم اگر از میان ما بروی بنده دستان امویان خواهیم شد . امروز روز ترویه است آقای خوبان و سرورجوانان بهشت در صحرای عرفات بر فراز جبل الرحمه با خدای بزرگ نجوا می کند : « اللهم انی ارغب الیک و اشهد بالربوبیته لک مقراً بانک ربی » خدایا من مشتاق توام و گواهی می دهم به پرودگاریت و اقرار می کنم که تو پروردگار منی . روز ترویه ،وادی عرفات و حسین تنها با «خدای حسین» معبود من بنده ات در آستان تست و از فرط عشق گویا که در فناء تو فانی گشته است . و بدینسان وعده الهی نزدیک می شود زاده اسماعیل به مذبح می رسد . آی کاروانیان این جا کجاست ؟ عطش و آتش بردل غربت طعنه می زند و سنگ ریزه های سوزان کویر بر دلتنگی و خستگی کاروان نیشتر و بدنهای مالامال از تشنگی و گرسنگی آنان را می آزارد. خورشید غروب دوم محرم ، به آرامی خود را در سینه افق جای می دهد ، سکوت بر کاروان سایه افکنده باز صدایی دوباره می پرسد اینجا کجاست ؟ پاسخی خسته می آید: اینجا ساحل فرات است. نام دیگرش چیست ؟ مولای من نینوا ، غاضریه ، شفیه. نه؛ نه؛ نام دیگری هم دارد؟ فریادی در سینه خفته به پاسخ می نشیند آقای من اینجا کربلاست. آری حسین به کربلا می رسد ودل کویر را در تب و تاب می اندازد . آسمان نیز چهره در هم کشیده است . زمین بغض خود را فرو می برد و فرات بی صدا به گریه می نشیند . سیاهی شب با سپیده صبح در می آمیزد صدای چکاوکان مرگ به گوش می رسد. ای سیاهی کیستی که راه را بر ما بسته ای ؟ منم حر پسر یزید ریاحی. آقا!! از جانب عبید گماشته ام ، راه کوفه بر شما بسته است . چند روزی بدین منوال گذشت، سپاهیان ایمان ، همراه با سپاه کفر رو به سوی یک خدا داشتند ، در صدر دو سپاه یک پیشوا به امامت می ایستاد و آن حسین زهرا بود. اما ابلیس را نماینده ای بود در کوفه که سرشت او با قساوت و خونخوارگی پیمان بسته بود ،همو نامه ای به سوی حر گسیل داشت که : راه را بر حسین سد نما و آنان را به سوی دشت سوزان کربلا روانه و آب را بر آنان ببند و عرصه را بر آنان تنگ ساز . یگانه هستی! قدری درنگ کن! راه سخت است و نا هموار، و اهریمنان در کمین نشسته اند، مبادا فریب اهل عراق، ستون خیمه علویان را واژگون سازد ؟ حال کاروانیان به کربلا رسیدند حضرتش فرمود«اللهم انی اعوذ بک من الکرب و البلاء » بـــــار بگشـــــایید اینجـــــــا کربلاست آب و خاکـــش با دل و جان آشنــاست السّــــــــــلام ای سرزمین کـــربــــــلا السّــــــــــلام ای منــزل و مـــأوای مـا السّــــــــــلام ای وادی دلجوی عشق وه چه خوش می آید اینجا بوی عشق السّــــــــــلام ای خیمه گاه خواهـــرم قتلگـــــــاه جــــانگـــــــــداز اکبــــــــرم کــــــــــــربلا گــــــهواره اصغر تـــــویی مقتـــــــل عباس نـــــــــام آور تــــویی آمـــــــــــدم آغــــوش خود را بــــاز کن بستــــــــــر مـــهمان خود را ســاز کن... قافله شهادت در دل غاضریه خیمه می زند امام می فرماید : بخدا قسم اینجا شهادتگاه ماست کودکان ما را در این وادی به اسارت می برند و جگر گوشه هایمان در این وادی به خاک و خون می غلتند . نفیر مرگ با آمدن پسر سعد بن ابی وقاص به صدا در می آید . قاصد نفرت و غیض به سوی امام می آید چرا به عراق آمده اید؟ امام در پاسخ می فرماید عراقیان خود مرا با نگاشتن نامه خوانده اند اکنون اگر از آمدن من کراهت دارید به حجاز باز می گردم ، "عمر" نامه ای به ابن زیاد نوشت و ماجرا را گزارش کرد ، آن کور دل دنیا و آخرت در پاسخ گفت:حال که چنگالهای ما به سوی او نشانه رفته است امید بازگشت به حجاز دارد؟ دیگر راهی برای او نمانده است . صدای نفیر بلند و بلند تر می شود . و ناگهان هاتفی از آسمان بانگ بر می آورد: قتل الحسین بکربلا عطشاناً .... دوستت دارم اي تنها عشق من تو تک چراغ زندگي مني با من بمان تو آن تک واژه زندگي من هستي دوستت دارم اي تنها عشق من تو تک خوشي زندگي مني با من بمان تو آن تک عشق زندگي من هستي دوستت دارم اي تنها عشق من تو تک کليد خوشبختي مني با من بمان تو آن تک ياردوران تنهايي من هستي دوستت دارم اي تنها عشق من تو تک ستاره ي زندگي مني با من بمان تو آن تک نياز زندگي من هستي دوستت دارم اي تنها عشق من تو تک اميد زندگي مني با من بمان تو آن تک آواي زندگي من هستي دوستت دارم اي تنها عشق من تو تک دوست شبهاي مني با من بمان تو تک معني دهنده ’ زندگي من هستي خواستم واژه اي بنويسم که بماند در ذهنت يادگار هرچه فکر کردم چه بايد نوشت و اين ورق راکرد سياه واژه اي به ذهنم خطور نکرد جز اينکه دوستت دارم بسيار گرچه سخت است دوري ولي مي دانم اين را که مي کنمت هر روز ياد ، آن هم بطور کرار دلم به دلت گره خورده که نمي توان کردش باز گره اش را با مهرباني کردي کور اي سالار دستان گرمت را همواره بايد فشرد با احساس چون دستـانت گرمــايي دارنـد فــرار لبان سرخت را بايد بوسيد از دور اين کار را بايد کرد هر روز تکرار واژه ها در برابر خوبيهايت کم است بگذار تمامش کنم همين جا با اصرار فقط بگويم يک کلام نداي قلبم را که دوستت دارم، دوستت دارم بسيار بسيار ... --------- مهم اين نيست که تو اَد ليست مسنجرمون چند نفر اَدد شدن، مهم اينه که تو قلبمون فقط 1 نفر ادد شده باشه که با هم آن بشيم، باهم آرشيو زندگي رو دوره کنيم و با هم آف بشيم. امّا بايد يادمون باشه پسورد دوستيمون رو جوري بسازيم که کسي نتونه هکمون کنه!































نه محرم نه صفر بلکه همه دوره سال ** کعبه با یاد غمت جامه ماتم دارد
روضه خوان تو خدا گریه کن تو آدم**اشک ارثی است که ذریه آدم دارد
صدای پای کاروانیان است می شنوی ؟
مظلومان آل ابراهیم را میگویم آمدند...
آسمان آبی بود و زمین مدینه از هرم سوزان خورشید تفتیده، و اینجا محله بنی هاشم .حسینم! برادر! شنیده ام که قصد سفر داری، منم ، محمد، زاده حنفیه
ای سوار سرگران، کم کن شتاب
جان من لختی سبکتر زن رکاب
جان برادر تو بهترین و عزیزترینی و من در پند تو سزاوارترین.یگانه هستی! قدری درنگ کن! راه سخت است و نا هموار، و اهریمنان در کمین نشسته اند، مبادا فریب اهل عراق، ستون خیمه علویان را واژگون سازد ؟جان جانان! چون دل به راه سپرده ای؛ لااقل از راهی سفر کن که عبد الله زبیر بدان سو رفت، تا گرفتار گرگان بنی امیه نگردی . و حسین، زاده فاطمه در پاسخ می گوید : برادرم محمد؛ به سوی مکه می روم و از سرزمین حرام به سوی دل روانه خواهم شد
دوستت دارم اي تک روياي زندگي من
دوستت دارم اي تک روياي زندگي من
بر روي کاغذ سفيد با قلبي از محبت سرشار![]()

می خواهم ...
بدون اسارت دوستت بدارم
با آزادی كنارت باشم
بدون اصرار تو را بخواهم
با احساس گناه تركت نكنم
با سرزنش از تو انتقاد نكنم
و با تحقیر به تو كمك نكنم
و اگر تو نیز با من چنین باشی ، یكدیگر را غنی خواهیم !
------------------------------
عشق رو اد كن، غم رو دليت كن، دروغ رو هك كن، از معرفت كپی بگير، برام اف بذار و اين مطلب به اونی که دوستش داری سند کن!!
-----------------------------------------------------------------------------
| :قالبساز: :بهاربیست: |


