آتیش بازی
نسترن جون (دهکده ی شب) " مرا بسپار در یادت به وقت بارش باران . نگاهت گر به آن بالاست و در رقص دعا قلبت مثال بید می لرزد دعایم کن ... دعایم کن که من محتاج محتاجم !! " خواستم ترک نوشتن کنم خواستم نفسم را بی صدا به باد دهم اما این عادت ناآگاه جز ذات من شده اس اگر ننویسم فریاد خفه ام را کجا پس دهم خواسته بودم که مزه ی تنهایی را تا ابد بچشم می خواستم که تنها همراه دلم یک بت ناشناس باشد شاید او وجود خارجی نداشت و نداشته اما همین زیبا بود که من همیشه همراه او بودم برای او می نوشتم فکر می کردم و تنها نقاش خیالم بود خواستم بت من تک موجودی باشد که یارش عاشقش است اما هنگامه ها مجال تنها زیستن نداد گفت که معبود زمینی نداشته باشی باید همه چیز را محو و نابود کنی اما من در تردید و نگران روزهای آتی ام که مبادا همنفسم از من دلسرد شود من توان ناراحتی دلدارم را ندارم. دیشب یه دفعه از خواب پریدم نفس نفس می زدم تپش قلبم رفته بود بالا اروم بلند شدم دیوارو لمس کردم تا به در رسیدم از پله ها اومدم پایین رفتم تو حیاط و نشستم لب ایوون سرمو بالا گرفتمو به یه ستاره خیره شدم... اینا نشونه ی چیه ؟؟؟ ببین زیبا من همش به تو فکر میکنم ... تو چی...؟؟؟ نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند ای کاش می شد فهمید در دل آسمان چه می گذرد ای که دور از منو یاد منی با خبر باش که دنیای منی شب را دگر یارای تنهایی نیست
یه روز صبح شبنمی که روی برگی نشسته بود از برگ گل سرخی به پایین افتاد و با خودش گفت که گل سرخ منو نـمیخواد ، غافل از اینکه بدونه زمونه رسـمش جدا کردنه.
کنار دریا یه ماهی کنار ساحل داشت جون میداد و با خودش می گفت که دریا منو ترک کرد ، غافل از اینکه بدونه دریا دلش بزرگه اما این ساحل که اونو از دریا جدا کرده.
شب که شد بالای سرشو نگاه کرد . دید چشمان ماه پر از اشک شده و با خودش میگه چرا هرچقدر دنبال خورشید میگردم پیداش نـمیکنم؟ چرا فقط نورشو میبینم ؟
غافل از این بود که هیچ وقت نـمیتونه اونو ببینه و این خواست خداست .
اینها انسان نیستند ولی ما انسانیم ، میتونیم دنبال اونی باشیم که میخوایـم .
اما اگه بـهش رسیدیـم این فکر رو نکنیم که هـمیشه واسمون موندگاره ، چون مـمکنه زمونه سر ناسازگاری داشته باشه
.jpg)
صبر کردن دردناک است و فراموش کردن دردناک تر ولی از این دو دردناک تر این است که ندانی باید صبر کنی یا فراموش ... .jpg)


.gif)


مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم
که امشب با ناله ای بغض آلود
بر دیار این دل خسته
اشک می ریزد ![]()

شادیت شادیه من غصه ات غصه ی من
قلب من خانه ی تو خانه ات
قبله ی من
و روز را طاقت فرسودن اوقات امیدواری
خدایا تو را بدانگونه که هستی نمی توانم خواند
بدانگونه که می شناسم می خوانم که مرا ادامه دهی
نور فانوسم را در روز گم کرده ام...
کجاست و کدامین سو؟
دگر خسته ام از پی گشتی هر آنچه که تو نمی خواهی و من می خواهم
خسته از هر آنچه که نیست




| :قالبساز: :بهاربیست: |



